گر چه گویای درس تنزیلی
بی خبر عشق عاشقی پیدا

می پرستان شراب عرفانی
مست آن باده ای چه ناب دلا

 

 

عاشقان عشق را چه تأویلی
در صراطی که حق تعدیلی

تا ابد مست باده ای دانی
از درون جوششی کند آنی

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

 

گر چه خاموش تا نپرسی هان
هجر را هست واصلی جانا
گر چه پندار شد هنرمندی
هر هنرمند شاعری استاد
صاحبان گنج معنوی اینان
همچو گل فرض نغمه گر بلبل
با نوا عشق عاشقی آغاز
با کلام عشق عاشقی آغاز

 

 

مطلبی لا بگویمت انسان
خاطراتی ز عشق را گویا
هر چه گویی دلا نظر بندی
فارغ از طبع خام از اوتاد
که به ایمان نمو و نشو همان
آن چنان جلوه گر میان هر گل
دور و بر گل دمی کند پرواز
با نوا عندلیب گل در ناز

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

 

عشق را پویشی کند عاشق
بی خبر رخت بسته طی راهی
مست هر چند از شراب الست
هر یکی عشق را تمنایی
جام عشقی طلب ز معشوقی
از بلا دام و دانه ای که فرار
همچو نوحی رها ز بلوایی
با تمنا که آرزو حاصل
ای رها خاک سمت افلاکی

 

 

تجربت کسب علم را ناطق
پخته لا خام طبع گر حاذق
همچو عذرا نظر کنی وامق
چون مهی در محاق ای لاحق
نوش سازم به می لبی لایق
فارغ از جیفه دنیوی فائق
أذن خالق به حکم با قایق
به سرایی قدم سرا شائق
طالب عشقی که جذب چون سائق


 

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

 

 

 

هر بلا عشقی ز هر یک انبیا
یاد یوسف کن زلیخا را به یاد
با هوا باطل دلی چون آشنا
عشق را شهپر چو سیمرغی دلا
باب عشقی را زنی داوود وار
انبیا هر یک به عشقی ابتلا
با ورع تقوا دلی ها رهنمون
عشق را هر یک مریدی عاقلا
همچو هر یک پادشاهان ای خدا

 

 

 

در جهانی رویتی شد برملا
ماجرا عشقی کمی لا ازدیاد
در حوادث عشق چون یخ ذوب ها
همچو داوودی شوی دق باب را
با نوا نی نامه هایش رستگار
هر یکی را کیش شد تا انتها
فارغ از نفسی که خواری ها زبون
طی طریقی تا شهادت برملا
خرمنی را خوشه چینی چون گدا
 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

http://blogsazan.com/upl/114/15133335170.jpg?79

خبر رسیده به من این چنین که ابن حنیف
به خوان مرد جوانی بخوانده اند به ضیف

گمان به فهم نکردم قبول فرمایی
که مستحق به جفا رانده اند ز مهمانی

نگر کجایی و علت چه بود سفره رنگ
مقابلت به تماشا شکم گرفتی تنگ

به خورد لقمه گرفتی که هست لقمه حلال
حرام را به نظر دیدی و تو گشتی لال

نگفتی از پس این ضیف قصد مردم چیست
تو عامل علی و حکمران بباید زیست

به هوش باش به دنبال من روانه شوی
به نور و دانش من فهم را جوانه زنی

چرا که پیرو من گشتی و خطا بروی
خط صراط خدا را به شبهه ها ببری

مگر علی به دو قرص نان و جامه فرسود
بسنده کرد نه دنیا فریفت نه که وجود

اگر چه قصد من از زندگی ره عدل است
شما به یاری من پارسا توانید رفت

که من در این گذر عمر راه را دیدم
به کهنه جامه خود کهنه ای نیفزودم

نه زر نه چیز دگر را ذخیره ننمودم
به قصد و قربت الله توشه ای چیدم

فدک به دست علی بود ساقی کوثر
که بَکر بخل نمود و نمود محو اثر

چه صحبت است مرا از فدک غیر فدک
که هست در بر من ناز ها کنم من دک

به یاد آخرت افتم که آدمی است اسیر
گرفته دام بلا را گرسنه است نه سیر

به نفس چاره کنم آخرت خریدارم
اگر چه لغزش و لرزش خطاست بیدارم

به خاک تشنه لب گور گورها بینم
که صید خاک شده است صیدها برون بینم

توان مصرف گندم بَریشم و شیره
به ذهن آید و لکن نشد مرا چیره

به شهد نوش نسازم که در حجاز و یمن
کسی به حسرت نانی شده اسیر دمن

مروت است اسیر شکم شوم مردم
به سینه سوز هزاران رعی است در بودم

نصف دگر شعر بخوان تا علن
مفتعلن مفتعلن فاعلن

درد تو این بس که بخوابی تو سیر
گوشه دیوار نبینی اسیر

با شکم خالی و خونین جگر
در طلب پوست بز پوست گر

خوش شوم امروز که مردم مرا
رهبر خود کرده ندارم جزا

رهبر مؤمن که شریک غم است
زندگی سخت مرا مرهم است

زاده شدم خورد و خوراکم دهند
فکر خودم باشم و نانم دهند

بیخودی نیست گر چه بود این چنین
خلق به یک خُلق بگویند یقین

ابن ابیطالب از این خورد و خواب
جنگ تواند که کند آب و تاب

همچو درختم که در این روزگار
رشد نمودم چو گلی داغدار

خشکی صحرای مرا آتشی است
نغمه مرغی شنوم آیتی است

ما دو تن از شاخه آن رویش ایم
همچو دو آرنج با بازو خوش ایم

گر چه عرب پشت شوند یکدگر
جنگ کنم با همه تا زودتر

دانه ز ریگی بکنم منفصل
نور حقایق بکنم مشتعل

بین حق و کفر صراطی کشم
در خود و با دوست سمایی شوم

دور شو از من که مهارت به دوش
فارغ از این دست شده هوش هوش

هر چه کنی جلوه نخواهی فریفت
زیور و زیبت نشده چشم دوخت

من ز طناب تو شدم رست خیز
فارغ از این یهر شدم تند و تیز

آن همه مهتر که فریبش دهی
حال و مضی را ز خودت وا رهی

شوخی جانانه کنی جان دهی
حیله مکاره شوی دل بری

در لحد و مهد اسیرش کنی
زود بزایی و زوالش کنی

رام تو شد هر که جهالت خرید
خام تو شد از تو سعایت خرید

عقل در این واقعه رامت نشد
منزلتش دید که خامت نشد

تربیت نفس سزاوار توست
فاتح عقل تو نگهدار توست

در ره تسلیم رضا شاد باش
همچو علی جلوه دادار باش

دوزخ خود را که کنی بر کنار
دولت حق را تو شوی پاسدار

ابن حنیف از من والی شنو
خدمت دل کن به چنین ضیف مرو


ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 24 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

بار امانت به چه کس داده اند
داد خدا را به که بنهاده اند

حق خلافت که نصیب من است
خوش نبود هر که رقیب من است

عدل مرا حق به جان پرورید
داد خودش را به ولی بسپرید

حق مرا بین به چه کس داده اند
بیت ملل را به که بنهاده اند

جمله خلایق که در این شور بود
خوش منشان گر چه در این دور بود

مصلحت آن شد که مرا رد کنند
پیک خدا را به نظر سد کنند

چون که چنین دیده به فکر در شدم
دامن از این مسنده دل برچیدم

فکر نمودم که از این دو کدام
شاید و باید به عمل در مدام

بی سر و یاور بزنم جنگ را
روشن و آشفته کنم ننگ را

یا که به صبر پیشه کنم صبر را
خار به چشم گور کنم حبر را

این چه حکومت که در آن پیر و خرد
سوده و پژمرده شوند نیست برد

آدم دیندار اسیر بلا
خوش نزید تا که نیاید ضیا

نیک بسنجیدم و دیدم که صبر
خوش نظر آید که زنم تیر زهر

حال که خار غم دیده مدام
همره آوای شکسته مدام

حق مرا برده ز دست این و آن
خوش نزید خوش نبود ملک بان

این مثل آمد به زبان حق را
خواند دو بیتی ز اعشی رق را

روز مرا بین که به حیان شبه
فرق نباشد چو منی در تبه

من همه وقت گرمی سوزان زده
او به شب و روز به عیش و رده

هان عجبا بین که چه ها کرده اند
در حق محبوب جفا کرده اند

آن که خلافت شکند عهد را
در بر مرگ نقض کند وعد را

مرد و خلافت به دوم خوانده شد
کار بشر بین که ز حق رانده شد

ماده شتر دیده که شیرش زنند
هر که به حق داد به تیرش زنند

کار ملل سخت شد این بار دو
جمله جهان سرد شد از کار دو

کار بشر دیدم و در گل شده
غرق شود ایده بسمل شده

خون دل و رنج کشیدم مپرس
دیدم و هی زجر خریدم مپرس

تا که بمرد رهبر دوم دلا
نقشه زدند من شدمی در بلا

من ز نخستین چه کمی داشتم
در رده این دو سه کس کاشتم

تا که یکی کینه شد و ره گزید
آن دگری شوهر دخت به بدید

آن دگری دوخت و این یک بگفت
گفت بریدم شدمی با تو جفت

تا که سوم تخت خلافت گرفت
تاخت مبادا که کسی حق گرفت

بیت ملل را به شب و روز داد
سیر بخوردند و سرش داد باد

تا که بدیدم همه رو سوی من
جمع شدند صف شده در کوی من

بیعت خود با من غم بسته اند
پهلوی من را به جمعی خسته اند

جمع شدند چون دو گله گوسفند
حامی آن ها بشوم از چمند

چون که شروع کرده به کاری شدم
دیده جمعی را و به یاری شدم

عده ای از بسته پیمان زدند
جمع دگر رشته ایمان زدند

تا که سوم عده به ظلم و جفا
سینه دل ضرب زدند بد وفا

یا نشنیدند سخن های یار
یا که شنیدند و نبستند کار

دیده به این زیور دنیا زدند
عهد شکستند و به یغما زدند

بار خدایی که به یک دانه ای
قدرت جان داد و زند ناله ای

بیعت این جمله گر حجت نبود
یا علما امر نفرموده بود

رشته این کار رها کردمی
آخر هر کار نخست دیدمی

همچو کذشته سر خود داشتم
با دل پر درد رطب کاشتم

کاش نبودم به میان شما
تا که حکومت طلبان شما

ماده شترها به یدک بر کشند
کار امم را به صلالت کشند

بیم از این دنیی زیور شده
لعن به این شیطنت زر شده

من که ولی گشتم و والی شدم
رنج بشر دیدم و قاضی شدم

دوست ندارم که در این ماجرا
بازی دنیا شوم و ماسوا

بار خدایا سعه صدر ده
منزلت علم مرا قدر ده


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

والی مؤلا دلت را باز کن
همره دل نصف شب پرواز کن

بین مناجات الی الحق علی
مالک الملک حکایات ولی

نایب تکمیل عدل احمدی
خازن علم نبی دین نُبی

آفتاب ما رمیت اذ رمیت
ذوالفقار لا فتی خون از حنیف

یا علی اسباب دل هموار کن
بامدادان چون فلق اسرار کن

سینه سوزم بسوزان بامداد
آفتاب سینه را کن راه داد

همره چاهم کن و سرّم ببخش
نصف شب بر والی دل جام بخش

با کمیل ام آشنا ساز ای علی
مهر خود بر سینه من کن جلی

مهربانا مهرت آیین دل است
چشمه انوار حق منزل است

کوه صبرم ده که تل سینه ام
نوح طوفان دارد از دست دلم

دست دل انوار رحمت می خرد
با ولی اسرار جنت می زند

غنچه بشکفته ام گشت نا پدید
غرق خون گشت آفتاب دل بدید

صورت ماهم به سرخی سر کشید
رنگ رخسارم به زردی شد پدید

یا علی محراب خونین می کند
فزت تو از دل صد آمین می کند

چشم مستت سینه دل می زند
شب نشینت را به منزل می برد

شب مناجات تو گویم یا علی
الحق انصاف تو جویم یا علی

والی دل چون به صحرا دست یافت
وادی دل دید و در دم دل بباخت

شد مناجات یقین در حکم باب
راه دل رفت و مدینه در شتاب

خواند مؤلای زمان را در زمن
داد اسرار ربوبی از محن

سینه دیگر طاقت ماندن نداد
جان بابا درد سر درمان نداد

سینه یعنی ساحت قدس علی
مأمن گنجینه سر جلی

آفتاب روح بخش سرمدی
روشنی بخش رموز احمدی

آن که لولاک از نظر افزون شدی
همره نور نبی معجون شدی

یا علی تفسیر دل را صاف کن
همره حق نور دل اوصاف کن

سینه سینای سیمین سای دل
کن محل سجده ای بینای دل

اشک شب از گونه ام بی تاب شد
پرده پوشید و سه شب بی خواب شد

محرم اسرار دل هست با علی
نصف شب محراب نور است با ولی

نور النور و انا النور از حجاب
راز دل سیراب چون خور ماهتاب

پرتو نورش دل شب را شکافت
فزت او بر سینه آفاق تاخت

لرزه شد اسرار دل آواز داد
عرشیان جمله به صف کردند داد

خانه کعبه عزادار تو شد
مسجد کوفه نگهدارت نشد

لا فتی الا علی شمشیر داد
از عدالت بود رفتی بامداد

نان خورت گشتند سرگردان داد
چشمه خون ریختند از چشم راد

یا علی ای مظهر خیر البشر
با ندایت جمله دل را کن خبر

نصف شب دل باز کن با حسن لب
ترک دل کن رسته شو از رنج و تعب

گفت پیغمبر شب ضربت علی
اهل را نفرین کن و آسوده زی

گفت یارا امتت جان خسته کرد
حق را نا حق به حق شمشیر زد

دست بر آفاق حزن سینه را
با ندای گریه راندم دیده را

بار الها ده به من یاران نیک
بد ترین کس را به امت ده ملیک


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

رستم از این دنیای تن آیم سوی دریای جان
حکمت ببین در رفتنم فضل خدا را ای جهان

جایی که او هست من کیم مخلوقی از پروردگار
خود آفریده خود برد جایی که ما را هست نهان

در قافیه بیت و غزل قالب کند منظومه را
منثور را بین نظم هست سجعی به مانند زبان

هر واژه ای را بنگری ریتمی نهفته کم و کیف
نغمه حروفی را ببین تسکین دهد برگی خزان

چون بنگری برگ خزان یاد آوری باید روی
جایی که باید طی کنم دنیای دیگر را بدان

من مست سلطان ازل ساقی بده پیمانه ای
پرورده ای باقی کنی فانی جسمم ای فلان

چشمان زیبای منی نور دل و جان منی
پرورده ای باقی کنی فانی جسمم ای فلان

عالم اگر یک سر شود من در عقاید پایبند
در رگ ببین توحید را نزدیک هست او در میان

یک بار دیگر گویمت آیم به سویت نازنین
ناز از تو آمد راضی ام در رفتنم تا آسمان


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

ای خالق مستان ما پرده کشیدی جان ما
بر روح دادی کالبد در سجده باشند ربنا

ای مرهم دل های غم ای عاشق ابدان ما
هم درد دادی و دوا هم عشق را بی انتها

ای راهیاب سینه ام گنجینه دیرینه ام
در کالبد دارم تو را گنجینه ای چون پر بها

ای آفتاب عرش و فرش نوری دهی بر دیده بس
این دیده را بر هم زنم آیم سویت تا ماورا

در جان همیشه هستی خود را نمایش می دهی
هستی تویی ارکان تویی در جان و جسمم ای خدا

ورد زبانم ای خدا خالی مباد از رب و رب
ای باب رحمت ربنا رحمی بکن رحمت به جا

در خاطرم که بگذرد فردای روز آید نظر
بر خود نظرها می کنم میزان و عدلت شد به پا

ای ساقی مست دلم محراب دل سوی تو است
جامی ببخش این سینه را بر هم زنم اوهام ها

از صد هزاران یک سخن کامل نباشد حرف ما
ای رحمت رحمان ما بر فهم ده فهمد تو را

من مشتعل از عشق تو پروانه ام سوزم خودی
بر خود نظرها می کنم میزان و عدلت شد به پا

شکر عنایت بی کران اندیشه دل نقص جان
جامی ببخش این سینه را بر هم زنم اوهام ها

هر جا روم آیی برم چون آفتابی بر سرم
ای رحمت رحمان ما بر فهم ده فهمد تو را


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

رفتند همه داعیه داران چه کنم هان
 گویا که رسیده است مرا نوبت ارکان

من در عجب ام نیست در این کوی کسانی
 دعوی بکنند مدعی اند ای گل جانان

داغ است دل لاله کند ناله ز ایام
 ای مدعیان چیست حکایت بده یاران

جایی که فقط دید خوش آیند و سبک روی
 آن وقت شود پاک شوی همچو تو باران

با دیدن یاران که ببینی به نظر خوش
 خوش خوش بنگر روی تو چون لاله عذاران

افسوس غمین ام غم ای سینه جانسوز
 مدهوش کند روح من و جلوه نگاران

والی به نظر مرغ گرفتار شد آزاد
 چون ابر بهاری گذرد کوی بهاران


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1396 | Array | نویسنده : ولی اله بایبوردی |